شازده کوچولو
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
امروز حالم خوب نبود، چشمان بی فروغم را از صبح به زوری به نوبت باز می کنم تا جلوی پایم را ببینم و دوباره از پله ها نیفتم، از آخرین باری که چند پله را با یک قدم طی کردم اصلاً خاطره ی خوبی ندارم. گیج و منگ و خسته. البته ازین روزها زیاد داشته ام، روز عجیبی نیست؛ اگر یک روز صبح بیدار شوم و قوقولی کنان پل...
وقتی یادت برود برای برّه پوزه بند را بکشی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
گاه به خود می گویم:"همین که آدم یکبار حواسش نباشد کافی است ..." اگر او فراموش کرد که یک شب حباب شیشه ای را بگذارد یا بره بدون سر و صدا در طی شب از جایش بیرون بیاید ..." آن وقت است که زنگوله ها گریه می کنند! ... یک راز خیلی بزرگ اینجاست. برای شما که مثل من شازده کوچولو را دوست دارید، هیچ چیز دنیا مهم...
یادت نرود
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
این وبلاگ برای رفع تنهایی های این روزهای من است، حرف هایی خسته و غمگین، جا مانده در اندوهی فرو رفته در مه، اینجا را برای خودم ساخته ام تا کمی با خودم دوست تر باشم، تا یادم نرود چه اندوهی در من لانه کرده؛که تنها نباشم با خودم."لطفاً مطالبم رو کپی نکنید"، به دردتان نمی خورد، چون این ها حرفهای تنهایی ی...
روز پزشک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
یک
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 18:21
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شویدیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شویهرچه از این روزهای آشنایی بگذردمن پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شویمن که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهارسبزتر می بالی و بالا بلاتر می شویمثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه هاگاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شویعشق قلیانی ست با طعم خوش ن
دو
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 18:21
شانه ات رادیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد بال کوبیدم قفس ر
یک
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 18:21
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شویدیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شویهرچه از این روزهای آشنایی بگذردمن پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شویمن که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهارسبزتر می بالی و بالا بلاتر می شویمثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه هاگاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شویعشق قلیانی ست با طعم خوش
تصمیم
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 18:21
این روزا دلتنگم؛ خیلی زیاد، برای خودم دلتنگم ... ماه هاست دارم با روزی 3 تا قرص خودمو سرپا نگه می دارم، دکترمم میگه حالا حالاها باید استفاده کنی، البته این روزا حالم مث یکسال پیش که دیگه به آخرین نقطه ی دنیا رسیده بودم بد نیست، اما خوبم نیست ... چقدر این روزا داشتن یک حال خوب سخت شده؛ ولی من تسلیم