برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
خواب هستم یا بیدار؟ نمی دانم. وقتی هنوز نمی دانم کجا هستم نمی توانم بگویم خوابیده ام یا بیدارم. خواب دیده ام ماری مرا پیچیده در خودش و فرو می برد مرا به درونم، و هرچه مار در من میپیچد بیشتر خفه می شود، و من بیشتر بیدار می شوم ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
پائیز شاهد بی مهری های زیادی بوده است، رفتن های زیادی، نشدن ها و نامردی های زیادی، شاید برای همین است که آنقدر دوست داشتنی است ! پائیز با آرامش سردی که دارد آدم را فرو می برد به عمیق ترین لایه های درونش، وادارت می کند که سکوت کنی، وقتی از تو کاری بر نمی آید، و فقط نگاه کنی، نا مهربانی ها را، رفتن ها را، از دست دادن ها را، نامردی ها را ... پائیز دروغگوهای شهر را خوب می شناسد، هروز به آنها نگاه می کند، و با هر برگی که به زمین می نشاند، به او می گوید این روزها می گذرد ... و این پائیز ها، در نهایت از ما چیزی نمی ماند، ما تمام می شویم و باز هم من هر سال می آیم و با دلشکسته های شهر همدردی می کنم. حتی آن روز که مرده باشیم برگی را به نشانه ی دوستی های این روزهامان بر مزارمان می فرستد، و می گوید که من هنوز هستم ... تو آرام بخواب ... دلم می خواهد آن روز، وقتی کسی روی صندلی اتاقش نشسته و به بیرون زل زده و لیوان چایش رو دست هایش خشکش زده، به اندوهی که من به قلب و روح او و به زندگی او تحمیل کردم فکر نکند، نمی خواهم مدیون کسی باشم، مدیون احساس کسی، و نیستم هم. من پای تمام احساسم ایستادم تا آن روز خاص اگر، کسی مرا به یاد می آورد، لبخند بزند و دلش برایم تنگ شود نه اینکه بغض کند و چشمانش پر شود از تلخی خاطراتی که من، برایش بوجود آورده ام، نمی خواهم اینجا، در غم کسی شریک باشم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
دوست واژه ی غریبی است، و تنها. دوست های امروز هم غریب هستند، غریبه هایی آشنا، که تو را نه برای خودت که برای آن چیزی که می خواهند باشی می شناسند، و اگر روزی تو آن چیزی که آنها می خواهند نباشی، کم کم فراموشت می کنند، کم پیامک می دهند، کم تماس می گیرند، و کم دلشان تنگ می شود و وقتی به خودت می آیی می بینی چه مدتهاست که نیستند ! دوست هایی که اگر مدتی با تو بودند برای این بوده که سر از بعضی کارهایت در بیاورند، و یا کنجکاوی های خاله زنکانه شان! را ارضاء کنند و وقتی به چیزی که می خواهند می رسند، یا نمی رسند، تو را وا می گذارند ... رها می کنند ... می روند؛ نمی گویم دوست خوب نیست، هنوز هم دوستانِ خوبی هستند، من یکیشان را دارم. اما در کل من از دوست شانسی نیاوردم؛ از همان دوران راهنمایی و بعد هم دبیرستان مُدام با دوستان در کلنجار بودم، آنقدر که مرا اذیت می کردند، یکی همیشه با من بود تا در کنار من با موفقیت های من سهیم باشد، یکی کنارم بود تا بگوید من هم دوست فلانی هستم، یکی بود چون هم مسیر هم بودیم ... شاید مسخره به نظر برسد ولی این نوع از دوستیها حتی در دانشگاه ها هم بود، و البته خشن ترین نوع دوستی ها را در دانشگاه می دیدم، که به وضوح وقتی کاری دارند یا مشکلی دارند، و یا مسئله ای که فقط تو می توانی حلش کنی شماره ات را از هر جا که شده پیدا می کنند تا به تو زنگ بزنند؛ اینها وقیح ترین ادم هایی هس
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
یه چیزایی هست،اما ما نمی تونیم مطمئن بشیم، گاهی هم مث روز؛ روشنه. هرکس خودش می دونه چیکاره س، هرکس خودش می دونه خواباش چه معنایی می ده، هرکس خودش می دونه در و دیوار چه اشاراتی براش دارن، اگه این جهان یک صاحبی داره، چیزا نمی تونند بی معنا و ترتیب باشن ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
یه عمره از تو با خودم دروغ میگم تویی که خیلی ها رو بِم ترجیح میدیصد بار گفتم بی تو می میرم و رفتیمن باورم میشه بگو که نشنیدی
آخر یه روزی پای تو از دست میرممی میرم و یکبارم منو ندیدیشاید یه کم زود دست من رو شد که هر بارگفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی
دلتنگتم حضورتو نیاز دارماین فاصله سزای این وابستگی نیستبا التماس من اگه هم چیزی میگی
حرفای تو اون چیزی که باید بگی نیست
جز خنده هایی که ازم دریغ کردیاین زندگی هیچ چیز جذابی ندارهدلتنگ نیستی و نمی دونی چه سختهیه خاطره تو جمع اشکتو درآره
دلتنگی من با همیشه فرق دارهترس من ز نبودنت تغییر کردهبا اینکه یک عمر میگذره که نیستی اماهر شب جای خالیت میگه که دیر کرده
«بابک جهانبخش»
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور


برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور