خرید بک لینک

این روزها حسِ تَری دارم، دائماً احساس باران زدگی دارم، یا باران بر من می بارد یا من بر باران ... هر دومان در هم می لولیم. هنوز هم خسته ام، خسته ی راهی که هنوز نرفته ام، حرفی که هنوز نزده ام، و اتفاقی که هنوز نیفتاده ام. وقتی به آدمها فکر می کنم که چقدر خودخواهانه حاضرند دیگران را نابود کنند تا خودشان را بوجود بیاورند اندوه عظیمم سر باز می کند، احساس می کنم در جایی زندگی می کنم که اگر حواسم نباشد همه مستعد این هستند که با ناجوانمردیِ تمام از من سوء استفاده کنند، از سکوتم. از حرف زدنم. از لبخندم. از گریه ام. از محبتم. از دشمنی ام از ... چه می توانی باشی تا از شرّ عظیم مردم این شهر در اَمان بمانی؟ شاید یکی شبیه خودشان؛ همانقدر نامرد و بی انصاف؛ اما نه، من اینهمه پست بودن را تحمل ندارم به جان بکشم تا شبیه کسانی باشم که مرا زخم زده اند، این تنهایی را دوست تر دارم تا از بودن در کنار آدم هایی که بویی از شفقت نبرده اند ... درد اینجاست که همه می دانند چه می کنند و چه کرده اند، و دردناک این که فکر می کنند همین اندازه که خودشان را به کوری زده اند خدا هم آن بالا چشمهایش را بسته است ... پ ن: برای نامردی ها و آنها که نامرد زیست کرده اند، و می کنند؛ هیچ آرزوی خوبی نمی کنم امیدوارم در بدترین نوع رفتاری که خود دارند گرفتار شوند و در آن آنقدر بمانند تا بمیرند ...  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 22:12

همیشه رفتن به معنای دوست نداشتن نیست، گاهی می روی چون خیلی دوستش داری.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 1:09

همیشه بدترین ضربه ها را، از کسانی که با ذره های وجودت   دوست  شان داری می خوری ... نمی دانم چرا دوست داشتن های ما آنقدر سطحی و بی مقدار شده ... نمی دانم کسانی که ارزش ندارند را چرا باور می کنیم ؟ دوستشان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 1:09

اواخر   اسفند   هر سال که میشه، دست از هرکاری می کشم. یکی از بدترین عاداتیه که دارم، بر عکس همه که پرجنب و جوشن یا بیرون در حال خریدن یا خونه در حال وول خوردن مُدام! من خشکم می زنه، شوک می شم. یه جا می شیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 1:09

خواب هستم یا بیدار؟ نمی دانم. وقتی هنوز نمی دانم کجا هستم نمی توانم بگویم خوابیده ام یا بیدارم. خواب دیده ام ماری مرا پیچیده در خودش و فرو می برد مرا به درونم، و هرچه مار در من میپیچد بیشتر خفه می شود، و من بیشتر بیدار می شوم ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 1:09

بهش میگن تغییر، شرروع یک مسیر جدید. زندگی جدید. اما من می دونم چیزی عوض نشده، من عوض نشدم؛ عوض نمی شم؛ فقط اطرافم رو عوض می کنم، نگاهم رو به زندگی و افکارم، و از همه مهمتر؛ باورم. باور اینکه تو برای من نیستی، بدترین باوری است که باید عوضش کنم َ پ ن: تمام کلاسها و آزمون های موسسه ثبت نام کردم ! پ ن: با سماجت خاصی کلاس خط رو هم می رم، استادم میگه تو استعداد فوق العاده ای داری ... چقدر لذت بخشه ازت تعریف می کنند، دومین جلسه انقدر ازم تعریف کرد و به وجد اومده بود که می خواستم از خوشی غش کنم !! پ ن: میان زندگی روزمره، گاهی که یادم می رود نیستی، می خندم، وقتی به خودم می آیم و جای نبودنت را حس می کنم، درد عظیمی وجودم را می گیرد .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 3:37

باخته در یک دادگاه خانوادگی ام ... هیچ حوصله ای ندارم. دارم به این فکر می کنم بروم و تمام دلخوشی هایم را بریزم دور .. آن منِ درونِ نازک نارنجیِ حساسِ لوس و کودکم را. همه اش تقصیر دلم است، اگر او نمی گفت می خواهم، الان من اینهمه مصیبت نداشتم. باید با دلم کاری کنم، باید او را در بند بکشم، باید او را و مهربانی های او را از بین ببرم، تا یادم برود، عشق را، دوست داشتن را، علاقه را ... همین خوبست. اینها بیشتر به کار من می آید. دارم برای خودم گریه می کنم، که اینهمه تنهایی حقم نبود ... یادت هست گفته بودم می بخشم؟ دیگر نمی بخشم. دیگر هیچکس را نمی بخشم ... دیگر هیچکسی را که قلبم را احساسم را از بین برد نمی بخشم ... هیچوقت نمی بخشم. هیچوقت ... بزرگتر از احساسات باش !این را من از تو نمیخواهم،زندگی میخواهدوگرنه احساسات مثل سیل تو را ازجامی کَند و می برد. #فیلیپ راثادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

پائیز شاهد بی مهری های زیادی بوده است، رفتن های زیادی، نشدن ها و نامردی های زیادی، شاید برای همین است که آنقدر دوست داشتنی است ! پائیز با آرامش سردی که دارد آدم را فرو می برد به عمیق ترین لایه های درونش، وادارت می کند که سکوت کنی، وقتی از تو کاری بر نمی آید، و فقط نگاه کنی، نا مهربانی ها را، رفتن ها را، از دست دادن ها را، نامردی ها را ... پائیز دروغگوهای شهر را خوب می شناسد، هروز به آنها نگاه می کند، و با هر برگی که به زمین می نشاند، به او می گوید این روزها می گذرد ... و این پائیز ها، در نهایت از ما چیزی نمی ماند، ما تمام می شویم و باز هم من هر سال می آیم و با دلشکسته های شهر همدردی می کنم. حتی آن روز که مرده باشیم برگی را به نشانه ی دوستی های این روزهامان بر مزارمان می فرستد، و می گوید که من هنوز هستم ... تو آرام بخواب ... دلم می خواهد آن روز، وقتی کسی روی صندلی اتاقش نشسته و به بیرون زل زده و لیوان چایش رو دست هایش خشکش زده، به اندوهی که من به قلب و روح او و به زندگی او تحمیل کردم فکر نکند، نمی خواهم مدیون کسی باشم، مدیون احساس کسی، و نیستم هم. من پای تمام احساسم ایستادم تا آن روز خاص اگر، کسی مرا به یاد می آورد، لبخند بزند و دلش برایم تنگ شود نه اینکه بغض کند و چشمانش پر شود از تلخی خاطراتی که من، برایش بوجود آورده ام، نمی خواهم اینجا، در غم کسی شریک باشم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

دوست واژه ی غریبی است، و تنها. دوست های امروز هم غریب هستند، غریبه هایی آشنا، که تو را نه برای خودت که برای آن چیزی که می خواهند باشی می شناسند، و اگر روزی تو آن چیزی که آنها می خواهند نباشی، کم کم فراموشت می کنند، کم پیامک می دهند، کم تماس می گیرند، و کم دلشان تنگ می شود و وقتی به خودت می آیی می بینی چه مدتهاست که نیستند ! دوست هایی که اگر مدتی با تو بودند برای این بوده که سر از بعضی کارهایت در بیاورند، و یا کنجکاوی های خاله زنکانه شان! را ارضاء کنند و وقتی به چیزی که می خواهند می رسند، یا نمی رسند، تو را وا می گذارند ... رها می کنند ... می روند؛ نمی گویم دوست خوب نیست، هنوز هم دوستانِ خوبی هستند، من یکیشان را دارم. اما در کل من از دوست شانسی نیاوردم؛ از همان دوران راهنمایی و بعد هم دبیرستان مُدام با دوستان در کلنجار بودم، آنقدر که مرا اذیت می کردند، یکی همیشه با من بود تا در کنار من با موفقیت های من سهیم باشد، یکی کنارم بود تا بگوید من هم دوست فلانی هستم، یکی بود چون هم مسیر هم بودیم ... شاید مسخره به نظر برسد ولی این نوع از دوستیها حتی در دانشگاه ها هم بود، و البته خشن ترین نوع دوستی ها را در دانشگاه می دیدم، که به وضوح وقتی کاری دارند یا مشکلی دارند، و یا مسئله ای که فقط تو می توانی حلش کنی شماره ات را از هر جا که شده پیدا می کنند تا به تو زنگ بزنند؛ اینها وقیح ترین ادم هایی هسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

یه چیزایی هست،اما ما نمی تونیم مطمئن بشیم، گاهی هم مث روز؛ روشنه. هرکس خودش می دونه چیکاره س، هرکس خودش می دونه خواباش چه معنایی می ده، هرکس خودش می دونه در و دیوار چه اشاراتی براش دارن، اگه این جهان یک صاحبی داره، چیزا نمی تونند بی معنا و ترتیب باشن ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

این روزا تصمیمات بدی می گیرم، و مُدام اطرافیانم رو از خودم نا امید می کنم! در واقع، تصمیمات من بد نیست، فقط تصمیمات خودم هست؛ تصمیمات خودِ خودِ من و این باعث رنجش کسانی میشه که یک عمر مطابق سلیقه ی اونها زندگی کردم. چقدر دردناکه این جور وقتا دوستات تنهات بذارن، باشن ولی نباشن، بگن قبولت داریم ولی تو عمق چشاشون بخونی که اینطور نیست ... گاهی می ترسم، از اینکه تنهایی به مسیرم ادامه بدم می ترسم ولی، این ترس ارزش اینو داره که حداقل می دونم چرا دارم زندگی میکنم. هیچوقت در زندگی تان به خاطر احساس ترس عقب ننشینید. همه ما بارها این جمله را شنیده ایم که بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟ مثلاً اینکه بمیرید؟ اما مرگ بدترین اتفاقی نیست که ممکن است برایتان رخ دهد… بدترین اتفاق در زندگی این است که اجازه دهید در عین زنده بودن، از درون بمیرید. پ ن : نرفتم آزمون بدم و اصلاً پشیمون نیستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

یه عمره از تو با خودم دروغ میگم تویی که خیلی ها رو بِم ترجیح میدیصد بار گفتم بی تو می میرم و رفتیمن باورم میشه بگو که نشنیدی آخر یه روزی پای تو از دست میرممی میرم و یکبارم منو ندیدیشاید یه کم زود دست من رو شد که هر بارگفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی دلتنگتم حضورتو نیاز دارماین فاصله سزای این وابستگی نیستبا التماس من اگه هم چیزی میگی حرفای تو اون چیزی که باید بگی نیست جز خنده هایی که ازم دریغ کردیاین زندگی هیچ چیز جذابی ندارهدلتنگ نیستی و نمی دونی چه سختهیه خاطره تو جمع اشکتو درآره دلتنگی من با همیشه فرق دارهترس من ز نبودنت تغییر کردهبا اینکه یک عمر میگذره که نیستی اماهر شب جای خالیت میگه که دیر کرده «بابک جهانبخش» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

9 آذر را هم دوست دارم، هم دوست ندارم، چون در این دایره ی کوچک آویزان، عزیزی را از دست دادم، و عزیزی را هم بدست آورده ام؛ مثل ادغام عشق و تنفر است. از آن روزهاست که با خودت حرف نمی زنی، فقط می خواهی این روز هرچه زودتر بگذرد و تمام شود، ابهامِ اینجور روزها تو را بدون هیچ عکس العملی نگه می دارد. بعضی از احساسات ما هم همینگونه است نسبت به دیگری، هم دوستش داریم، هم دوستش نداریم، و در این کشاکش آنقدر کش می اییم که نخ کش می شویم ... معمولاً روانشناسان اصلا اینگونه از زیستن را نمی پسندند! اما آنها نمی دانند انسان را نمی شود درست کرد، شاید او به ظاهر کمی تغییر کند اما هیچوقت نمی توانی او را به چیز دیگری تبدیل کنی. از روانشناس ها خوشم نمی آید، از روانپزشک ها بیشتر ... پ ن: خودم را از دست داده ام.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

همیشه رفتن به معنای دوست نداشتن نیست، گاهی می روی چون خیلی دوستش داری. 

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

Afbeeldingsresultaat voor ‫زلزله و عشق خبر‬‎

برچسب: نویسنده: ابوالفضل محمدپور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:02

صفحه بندی