دوست واژه ی غریبی است، و تنها. دوست های امروز هم غریب هستند، غریبه هایی آشنا، که تو را نه برای خودت که برای آن چیزی که می خواهند باشی می شناسند، و اگر روزی تو آن چیزی که آنها می خواهند نباشی، کم کم فراموشت می کنند، کم پیامک می دهند، کم تماس می گیرند، و کم دلشان تنگ می شود و وقتی به خودت می آیی می بینی چه مدتهاست که نیستند ! دوست هایی که اگر مدتی با تو بودند برای این بوده که سر از بعضی کارهایت در بیاورند، و یا کنجکاوی های خاله زنکانه شان! را ارضاء کنند و وقتی به چیزی که می خواهند می رسند، یا نمی رسند، تو را وا می گذارند ... رها می کنند ... می روند؛ نمی گویم دوست خوب نیست، هنوز هم دوستانِ خوبی هستند، من یکیشان را دارم. اما در کل من از دوست شانسی نیاوردم؛ از همان دوران راهنمایی و بعد هم دبیرستان مُدام با دوستان در کلنجار بودم، آنقدر که مرا اذیت می کردند، یکی همیشه با من بود تا در کنار من با موفقیت های من سهیم باشد، یکی کنارم بود تا بگوید من هم دوست فلانی هستم، یکی بود چون هم مسیر هم بودیم ... شاید مسخره به نظر برسد ولی این نوع از دوستیها حتی در دانشگاه ها هم بود، و البته خشن ترین نوع دوستی ها را در دانشگاه می دیدم، که به وضوح وقتی کاری دارند یا مشکلی دارند، و یا مسئله ای که فقط تو می توانی حلش کنی شماره ات را از هر جا که شده پیدا می کنند تا به تو زنگ بزنند؛ اینها وقیح ترین ادم هایی هستند که می شناسم. 2 سال پیش، وقتی پایان نامه ام را دفاع کرده بودم و خب بد هم نبود مخصوصاً اسلایدی که از اون تهیه کرده بودم، که خیلی هم مورد توجه قرار گرفته بود انهم به خاطر ذوق هنری و خلاصه نویسی که داشتم، چند تایی از دوستانی که بیش از دو سال بود که از انها خبری نداشتم آوازه را شنیده و به من زنگ می زدند که حالت چطوره خوبی ؟ چه خبرا ؟ شنیدیم دفاع کردی؟ میشه بی زحمت من پایان نامم رو بفرستم برام ویرایش کنی !!! یا میشه اسلاید پایان نامه ت رو بدی من فقط نوشته هام توش بذارم وقت ندارم خودم درست کنم یا بدم بیرون !!! یا میشه پایان نامه م رو ایمیل کنم مقدمه ش رو بنویسی برام ؟!! ... و من البته به هرسه گفتم نه. وقتش رو ندارم. این جور وقت ها ادم فکر می کند دارند از مهربانی و خوش رویی تو نهایت سوء استفاده را می کنند، برای همین اگر بتوانم هم کاری انجام نمی دهم، احساس می کنم با اینکارم دارم به خودم ظلم می کنم، بس است دیگر ... بس است ... من اگر بدانم طرف مقابلم واقعا قصد دارد کمک بگیرد به او کمک می کنم مثل آن همکلاسی که به دلیل اینکه در شهرستان کوچیکی دور از مشهد بود و نمی توانست دائما برای کتابخانه به مشهد بیاید و خیلی هم محدودیت داشت کمک کردم، حتی برایش نوشتم، ویرایش کردم، تایپ کردم قسمتی و ... و به جایش روزی که کار داشتم بردم دانشگاه که در شهر دیگری هم بود. اما هیچ احساس بدی نداشتم، چون می دانستم دارم به کسی کمک می کنم که ارزشش دارد ... بگذریم. گاهی مث بچه ها می شوم، دلم از دوستانم می گیرد، اما دیگر مثل قبل ها، دیگر دوست ندارم با آنها آشتی کنم ...

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور